محمد بن حسين البيهقي
625
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و طاهر بدين سبب دلمشغول مىباشند و گفتند باز بايد نمود . بنده انها 1 كرد تا مقرّر گردد . » من كه بو الفضلم ايستاده بودم كه نوبت 2 مرا بود و استادم بونصر نيامده بود ، امير مرا آواز داد كه كس فرست تا بونصر بيايد . من وكيل در 3 را بتاختم 4 ، در ساعت 5 بونصر بيامد ، و بيگاه گونه 6 شده بود ، امير با وى خالى كرد تا نزديك شام . پس پوشيده مرا گفت : اگر امير پرسد كه بونصر بازگشت ؟ بگوى كه « كاغذ برد تا آنچه نبشتنى است نبشته آيد . » و نماز شام بازگشت ، گفت : « بدان يا بو الفضل كه تدبيرى پيش گرفته آمده است كه از آن بسيار فساد تولد خواهد كرد . » و امير پس از رفتن او مرا بخواند و گفت : بونصر كى رفت ؟ گفتم : « نماز شام ، و با وى كاغذ بردند . » گفت : رقعتى از خويشتن 7 بنويس بوى و بگوى كه امشب آن نامهها را كه فرمودهايم نسخت بايد كرد 8 و بياض نبايد كرد 9 تا فردا در نسخت 10 تأمّل كنيم و با خواجه نيز اندر آن باب رأى زنيم ، آنگاه آنچه فرمودنى است فرموده آيد . و من بازگشتم و رقعت نبشتم و بفرستادم . ديگر روز چون بار بگسست ، خالى كرد با وزير و بونصر تا چاشتگاه فراخ 11 پس برخاستند و بر كران چمن باغ 12 دكّانى 13 بود دو به دو آنجا بنشستند و بسيار سخن گفتند ، و احمد بديوان خويش رفت . و بونصر را بر آن دكّان ميان درختان محفورى 14 افگندند و مرا بخواند ، نزديك وى رفتم ، نسختى كرده 15 سوى طاهر دبير ، مرا داد و گفت : ملطّفهء خرد بايد نبشت . مثال بود طاهر را كه « عزيمت ما بر آن قرار گرفت كه خواجه عميد بوسهل حمدوى را با فوجى لشكر قوى و مقدّمى با نام 16 فرستاده آيد ، و سخت زود خواهد آمد بر اثر اين ملطّفه . و ما پنجم رجب حركت خواهيم كرد سوى هرات و چون در ضمان سلامت 17 آنجا رسيم ، گروهى را از تركمانان مىفروگرفته آيد 18 آنجا 19 و بنههاى 20 ايشان را سوى غزنين برده شود . چنان بايد كه تو نيز كه طاهرى تدبير اين كار پوشيده بسازى و به بهانهء آنكه عرض خواهى كرد 21 ، ايشان را فروگرفته آيد . و بوسهل حمدوى نيز آنجا رسيده باشد ، اشارت وى درين باب نگاه داشته آيد . اين مهمّ را كه نه خرد حديثى 22 است اين